اکثر گیلانی‌ها و حتی برخی مردم سایر نقاط کشورمان با ترانهٔ رعنا آشنا هستند. اما مطمئنم خیلی‌ها مثل خودم هنوز از چگونگی پیدایش این ترانه یا تصنیف بی‌خبرند. جستجو در این زمینه مرا به کتابی که اتفاقا اخیرا خریده‌ام رساند. کتاب یادبودهای انقلاب جنگل در آخرین صفحات خود در این خصوص مختصری آورده است. هر چند این توضیحات همهٔ آن چیزی را که دنبالش بودم را برآورده نکرد اما دانستن همین جزئیات نیز برای من بسایر ارزشمند است. آنچه در ادامه آمده توضیحات صفحات ۳۵۷ تا ۳۶۲ کتاب یادبودهای انقلاب جنگل است:

ترانهٔ رعنا از تصنیف‌های فولکوریک گیلکی است که در سرتاسر گیلان خوانده و اجرا می‌گردد. خاستگاه این ترانه در شرق گیلان از سیاهکل تا اشکور می‌باشد. رعنا دختری خوش چهره و زیباروی بود و عشاق زیادی داشت. مضمون اصلی ترانه گفتگوی سرچوپانی با محبوب خود رعناست که البته به بهانه آن مسائل اجتماعی و سیاسی عصر هم در ترانه مطرح می‌شود.
زمان سرودن تصنیف با توجه به اشاراتی که در آن انجام گرفته، به نظر می‌رسد مربوط به اواخر دوره قاجار یعنی حدود سال‌های ۱۲۹۵ تا ۱۳۰۰ خورشیدی باشد، دوره‌ای که هرج و مرج بر کشور حاکم بود، فئودال‌ها و مالکین بر جان و مال مردم مسلط بودند، بیگانگان در امور کشور دخالت می‌کردند و حتی دستور می‌راندند، دزدان و سرکشان به حقوق مردم تجاوز نموده و شرایط سختی بر جامعه حاکم بوده است. ترانه رعنامحصول چنین دورانی است.
نام پدر رعنا حسن خانه سری اهل خانه سر اشکور علیا و شوهرش نوروز اهل کشایه اشکور بود، ولی شخص دیگری به نام سرگالش هادی سورچانی و به روایتی شخص سومی به نام کُردآقاجان عاشق رعنا شدند که موجب پیدایش اشعار و ترانه‌های سوزناک عاشقانه محلی فراوان در این زمینه گردید.
البته به نظر می‌رسد که ارتباط عاشقانه فی ما بین آقاجان و رعنا مقرون به صحت نبوده، بلکه رفاقت کُردآقاجان و هادی سورچانی با هم چنین تفکری را برای بعضی ایجاد کرده بود، سرانجام کار این دو تن (هادی و کُردآقاجان) به جایی کشید، که با مردم درگیر و کشته شدند. آنگاه رعنا و نوروز با هم عروسی کرده و تشکیل زندگی دادند، ثمره این ازدواج دختریست که در حال حاضر در لوسرای رحیم آباد زندگی می‌نماید. آرامگاه رعنا در روستای کلایه در اشکور می‌باشد.
روایت‌های متعددی از ترانه رعنا ورد زبان مردم است، بندهایی از این ترانه به خیزش و رویداد انقلابی جنگل و به حیدر عمواوغلی اشاره دارد. حیدر عمواوغلی انقلابی مشهور عصر مشروطیت در هنگام برگزاری کنگره شرق در باکو گزارشی درباره اوضاع ایران از جمله مسائل گیلان و حکومت جمهوری ایران ارائه داده بود که با استقبال اعضای شرکت کننده در کنگره مواجه گردید. در این گزارش فرآیند اختلاف و تشتت در نهضت مورد بررسی قرار گرفته و آشتی جناح‌های شرکت کننده در آن پیشنهاد شده بود، متعاقب آن دو جناح قدرتمند نهضت جنگل یعنی طرفداران میرزاکوچک و جناح چپ موافقت کردند، حیدر عمواوغلی برای حل اختلاف دو جناح به گیلان بیاید. پس از ورود حیدر خان به گیلان دو تن از نمایندگان صدر شورای جمهوری قفقاز نریمان نریمانف به نام‌های ابراهیم بیک و داداش بیک به طرف گیلان حرکت کردند تا نظر میرزاکوچک خان را جویا شدند. این نمایندگان با میرزاکوچک و احسان اله خان و خالو قربان دیدارهایی داشتند.
خبر حضور حیدر عمواوغلی به گیلان در سرتاسر ایران پیچید، مهدیقلی هدایت (مخبرالسلطنه) که نهضت خیابانی در تبریز را (۲۹ ذیحجه ۱۳۳۸ هجری قمری برابر با ۲۲ شهریور ۱۲۹۹ خورشیدی) سرکوب نموده و به خون کشیده بود، نامه‌ای برای حیدر عمواوغلی در رشت فرستاد و خواهان عدم همکاری او با نهضت جنگل شد. حیدر عمواوغلی در رد پیشنهاد او در نامه‌ای جواب دندان شکنی برای او فرستاد.
در پی ورود حیدر عمواوغلی به رشت کمیته انقلابی جدید به رهبری کوچک جنگلی، حیدر عمواوغلی، خالو قربان، محمدی و سرخوش شروع به کار نمود و اعلامیه‌ای در ۲۳ مرداد ۱۳۰۰ خورشدی صادر کرد.
احسان اله خان از جناح تندرو نهضت که از کمیته انقلابی کنار گذاشته شده بود، به منظور اینکه کمیته انقلابی جدید را برابر کار انجام شده‌ای قرار دهد، تصمیم گرفت با نیروهای زیر رهبری خود به تهران حمله کند و با تجهیز سه هزار نیرو از افراد روسی و ایرانی در صدد اجرای نقشه خود برآید و قدرت نمایی نماید. اما در محلی به نام «پل ذغال» مورد یورش واحد قراق و نیروهای جنگی ساعدالدوله قرار گرفت و از دو طرف مورد هجوم واقع شد که منجر به شکست قوای او و پراکنده و متفرق شدن نیرو‌هایش گردید. نیروهای قزاق در همین هنگام پس از تصرف تنکابن قصد تصرف گیلان را داشتند، میرزا کوچک خان رهبر نهضت جنگل سیصد نفر مجاهدت تحت سرپرستی «مشهدی علیشاه» به کمک خالو قربان در لاهیجان فرستاد. حیدر عمو اوغلی نیز با عده‌ای رزمنده و مهمات از راه دریا در سواحل رودسر پیاده شد، در اطراف لاهیجان نبردی خونبار بین نیروهای نهضت جنگل و سپاه قزاق به فرماندهی بصیر دیوان (سپهبد فضل اله زاهدی) رخ داد که موجب شکست نیروهای قزاق گردید.
ترانه معروف «رعنا» با باور نویسنده کتاب «چکیده انقلاب حیدر عمواوغلی» برای بزرگداشت از این حرکت حیدر عمو اوغلی سروده شده است. وی می‌نویسد: «در خلال همین زد وخورد‌ها بود که مردم گیلان در تجلیل حیدر خان عمو اوغلی – این چکیده راستین انقلاب- شعر و تصنیف سرودند»:
حیدر خانای دس به تیرای رعنای
سفید رودای سرازیرای رعنای
رعنای گل رعنای
گل سنبلای رعنای
ناگفته نگذاریم. در همین هنگام حیدر دیگری به نام حیدر دیگری به نام حیدر دیلمی به اتفاق برادرش قره خان و زن جوانی به نام هیبت گروهی را مسلح نموده، بر علیه خوانین دیلمان و سیاهکل به مبارزه خونین دست زد که خود حکایت دیگریست این گمان هم است، بندی که روایت شد، به پاسِ دلیری‌های حیدر دیلمی سروده شده باشد.
در ترانه‌ای که در ذیل نقل می‌گردد، ازهجوم قزاق‌ها و از سال آدم کشی سخن می‌رود و اشاره‌ای به شیرمردان و اشاره‌ای به شیرمردان جنگل دارد و از فریاد گلونده رود و از طوفان گوراب زرمخ صحبت می‌شود، امّا نامی از حیدر برده نمی‌شود.
رعنا
تو که دانی مو گالشم رعنای
مختار خانک سرگالشم رعنای
سالی صد من روغن کشم رعنای
از گالشی دس نکشم
جان من بگو، مرگ من بگو رعنای
پارسال بیچاره تره چی بوبو رعنای
رعنای گلای رعنای
گل سنبلای رعنای
قزاق بامو دس به تیرای رعنای
بزبو کوردآقاجان چپورای رعنای
کورد آقاجانی ایمشو می‌رای رعنای
اونی هفتمونی کی بگیرای رعنای
رعنای گلای رعنای
گل سنبلای رعنای
ایمسال ساله بارونای رعنای
نامرد چقدر فراونای رعنای
ایمسال ساله شیطونای رعنای
آدم کشی چی آسونای رعنای
رعنای گلای رعنای
گل سنبلای رعنای
تو گونی مو سوزن نبونم رعنای
رفیق دزدون نبونوم رعنای
بده که ته سوزن چکودن رعنای
رفیق دزدون چکودن رعنای
رعنای گلای رعنای
گل سنبلای رعنای
گلونده رود اوخان درای رعنای
گوراب زرمخ طوفان درای رعنای
جنگل هنی شیران درای رعنای
فریادی از مردان درای رعنای
رعنای گلای رعنای
گل سنبلای رعنای

ترانه رعنا را می توان از لینک زیر دانلود کنید البته متن این ترانه که با صدای استاد فریدون پوررضا اجرا شده است با آنچه با در بالا آمده تفاوت بسیاری دارد .

برگردان:
رعنا تو می‌دانی من چوپان کوهستان هستم
سرچوپان مختارخان هستم
سالی صدمن روغن می‌گیرم
از چوپانی دست بردار نیستم
جان من و مرگ من به من بگو رعنا
بیچاره پارسال چه بر سرت آمده بود
رعنا گل و رعناسنبل است
راه اسپیلی سرپائینی است
قزاق تفنگ به دست آمده است
تیر به پهلوی کُردآقاجان زده است
کُردآقاجان امشب می‌میرد
شب هفت او را چه کسی می‌گیرد
رعنا گل و رعنا سنبل است
امسال سال باران است
نامرد چقدر فراوان است
امسال سال شیطان است
آدم کشی چقدر آسان است
رعنا گل و رعنا سنبل است
تو می‌گویی که من سوزن نمی‌شوم
رفیق دزدان نمی‌شوم
دیدی که ترا سوزن درست کردند
رفیق دزدان درست کردند
رعنا گل و رعنا سنبل است
در گلونده رود صدای پژواک تیراندازی و جنگ است
در گوراب زرمخ طوفان برپاست
درمیان جنگل شیران فراوانند
فریادهایی از مردان پیکارجو در آن است
رعنا گل و رعنا سنبل است.


برچسب‌ها: حیدر خان عمواوغلی, سیاهکل, اشکور, تصنیف, رعنا, فریدون پوررضا, گالش, رحیم آباد, رودسر, کوچک جنگلی
+ نوشته شده در 2012/3/16ساعت 21:29 توسط ابراهیم شادمهر |

نیمه ی [ماه]قوس – دو ساعت از ظهر می گذرد مردم از هر طرف به سمت باغ سبزه میدان که در مرکز رشت واقع است در حرکت اند . هیاهوی غریبی بر پا است . مثل آنکه شهر را برچیده و اهالی را به یک طرف آن نقل داده اند .بادِ سردِ سوزناکی از خِلال شاخه های درختان گذشته و در اثر تموج خود صدای محزونی به سمع جمعیت می رساند. تماشاکنندگان همه در حالِ انتظار و روی هم رفته چهره ی آنها کدر و غمگین به نظر می رسد.
ابرهای سیاه کم کم آسمان را که با ابر سفید پوشیده شده بود در تحت لوای خود گرفته و بر تیرگی منظره می افزود . این روز یکی از روزهای اواسط برج قوس و روزی بس تیره و تاریک است . در خیابان ها که ازدحام مردم راه عبور و مرور را سد کرده از هر طرف غوغایی بلند است . گاهی تفنگدارهایی دیده می شوند که از ته خیابان سواره به سرعت آمده و می گذرند . گاهی قزاقهای سوار در حین عبور و مرور با زبان تعرض و دشنام به یک قسمت از جمعیت فشار آورده و آنها را از وسط خیابان به عقب می برند . زمانی با نوک شلاقهای خود سر و صورت بعضی ها را نواخته و گاهی نیز ته تفنگ ها را به سینه آنها آشنا می سازند . یک عده سوار بتاخت از منتهی الیه خیابان شرقیِ باغ پیدا شده به سمت بازار رفتند .
 از هر جا زمزمه شنیده می شود مردم با یکدیگر برای دیدنِ سری که از تن جدا شده و می خواهند آن را واردِ شهر نمایند همهمه می کنند . عده ی دیگر در گوشه و کنار ایستاده این منظره ی رقت آور را نظاره و در زیر لب سخنی می گویند ؛صاحب سر که همین جمعیت روزی به سرش گل می ریختند و امروز انتظار تماشای آن را دارند مرحوم کوچک جنگلی است .کسی که قسمتِ اکثرِ زندگیِ خود را برای حفظ آزادی و خدمت به هموطنان به زحمت و مشقّت گذرانیده و متحمّل انواع صدمات گردید ودر آخرین دفعه بعد از عقب نشینی ممتد و عدم رغبت به جنگ، بالاخره و باتفاق رفیق خود گائوک به کوه پیمایی مشغول شد. تصادف با بوران و برف و طوفان گائوک را از پای درآورد و جسدش که هنوز رمقی در آن باقی بود روی برف افتاد . فقط کوچک خان باقی ماند ، او یکّه و تنها با قوایِ طبیعت مبارزه می کرد . گرسنه و برهنه و خسته و مانده متحیّر ایستاده نمی دانست چه بکند . نمی توانست حتی در این موقع رفیقِ نیمه جان خود را ترک کرده و به تنهایی رهسپار شود . ناچار گائوک را به دوش کشید و آنقدر رفت تا مغلوب و مسلوب الحرکة گردید .در این وقت چند نفر از مکاری ها از همان خط عبور می کردند ، به آنها برخورده و مرجوم کوچک خان را شناختند . یکی دو نفر به آبادی نزدیک شتافت و بقیه برای حال آوردنِ آن مرحوم کوشش می کردند اما تشنجاتِ مرگ کم کم  در اندامش پیدا بود و به اطراف نگاه های حسرت آمیز می نمود . مثل آنکه دیگر طاقت کشیدنِ بارِ زندگی را نداشت و این حیات که این همه مصائب برای او تهیه کرده در نظرش جلوه نمی کرد . می خواست زودتر خلاص شده و از این عالم رخت بربندد . باز هم در همین وقت عده ای از طالشها به معیت چند نفر قزاق که به تعاقب مشغول بودند به محل مذکور رسیدند و از واقعه مستحضر شدند و عوضِ آنکه کمک کرده آن مرحوم را نجات دهند تنها به امید انعام و جایزه و فرونشاندن اتش حرص و طمع سر را از قفا با تمام زنخ و یک قسمت لبِ زیرین از تن که هنوز قبض روح نشده بود جدا ساختند و چندی روی چوب گذاشتند و به مردم تماشا دادند و بالاخره تسلیم صاحب منصبان خود نموده و جایزه گرفتند و اینک امروز می خواهند آن را وارد شهر نمایند و نمونه ای از مدنیت و نجابت و مزایای اخلاقی ما را به معرض تماشا در آوردند .
بشر بی عاطفه برای منفعت موهوم خود از ارتکاب به هیچ نوع جنایتی روگردان نیست . آری امروز روزی است که سر مروحوم کوچک جنگلی وارد رشت می شود و آنهایی که سرمست باده ی فتوحات هستند می خواهند از تماشای آن لذتِ خود را تکمل و ضمناً عاقبت حق پرستی و حقیقت طلبی را به مردم ارائه کنند .

نوشته ی بالا قسمتی از صفحاتِ پایانیِ کتابِ ارزشمند تاریخ انقلاب جنگل(به روایت شاهدان عینی) تألیف مرحوم محمدعلی گیلک است . این نوشته نیز به روایت یکی از شاهدانِ عینی ماجرای روزهای میانی آذرماه 1300 است ؛ بی شک آن روزها برای گیلان و گیلانی روزهای سخت و تاریکی است . کشته شدنِ میرزا کوچک خان کشته شدنِ یک شخص نبود، بلکه زنده بگور شدن یک آرمان بود .آرمانی که برایش از چهارگوشه مملکت افراد با فرهنگ های گوناگون دور هم جمع شدند .فارغ از اینکه در میانه های راه برخی مانع تراشی ها باعث انحراف همان آرمان شد ولی میرزا کوچک خان هیچگاه از آرمانش فاصله نگرفت و لباس جنگلی اش را با درجه های پر زرق و برق حکومتی عوض نکرد .

میرزا مظلوم است ، چه آن موقع که سرش را از قفا بریدند و چه امروز که حتی در گیلان هم نام و یاد او محدود شده است به اوسط آذر ماه هر سال . راستش هر وقت آخرین نامه ی میرزا کوچک خان را می خوانم ، غم عالم در دلم جمع می شود و بیشتر به مظلومیت میرزا در زمان خودش پی می برم .میرزا کوچک خان شخصیتِ ویژه ای داشت .او در کنار اینکه شخصیت جهادی و بی پروایی داشت از طبع لطیف و حساسی برخوردار بود .میرزا کوچک خان هنوز برای ما ناشناخته است همانطور که نهضتی را که رهبری می کرد برای ما ناشناخته است .


آخرین نامه ی میرزا کوچک خان
هوالحق
لیله شنبه 5 عقرب 1300
آقای میرآقا دام اقباله العالی
دوست عزیزم – در این موقع که پاره ای از دوستان ما امتحان بی وفایی خود را داده محرمانه و آشکار تسلیم دشمن شده و با مقاصد آنان همراهی می نمایند مراسله شما را زیارت کرده فوق العاده مسرور و خوشحال گردیدم . آری آقای من ، دوستان را باید در مواقع سخت باید امتحان نمود من از این مسئله مسرورم که رفقای همراه به هیچ وجه لغزشی در افکار آنها را نیافته و با کمال قوت قلب مصمم دفاع و فداکاری هستند . عجالتاً با رویه ای که دشمنان ما پیش گرفته اند و شما به خوبی مسبوق هستید شاید به طور موقت یا دائم توانستند مفقیت حاصل نمایند . ولی اتکای بنده و همراهان به خداوند دادگری است که در بسیاری از این اتفاقات ما را در پرتو توجهات خود محافظت کرده است . به جز خداوند به هیچکس مستظهر نبوده و امیدوارم که توجهات کامله اش شامل حال و یار و معین ما باشد . افسوس می خورم که رمدم ایران پس از محو ما خواهند فهمید ما که بودیم و چه میخواستیم و چه کردیم ؛ معروف است النعمة اذا فقدت عرفت .
مردم همه منتظرند روزگاری را ببینند که از جمعیت ما اثری به میان نباشد . پس از آنکه نتایج تلخی از سوءافکار و انتظار خود دیدند آنوقت دو دست ندامت به سر کوفته قدر هویت ما را می فهمند . بلی آقای من ، امروز دشمنان، ما را دزد و غارتگر خطاب می کنند در صورتی که هیچ قدمی جز در راه آسایش مردم و حفاظت مال و جان و ناموس آنها برنداشتیم . ما هر گونه اتهاماتی را که به ما نسبت می دهند می شنویم و حکمیت را به خداوند قادر و حاکم علی الاطلاق واگذار می کنیم . عجالتاً تحت تقدیرات الهی هستیم تا ببینیم کار ، به کجا منتهی خواهد گردید . در خاتمه سلمتی و دوام شما را از خداوند مسئلت داشته ادعیه خالصانه خود را تقدیم می دارد .

توصیه می کنم این پست وبلاگ میرزا زاکان را بخوانید ،جناب محمدحسین.ن به نکات قابل تاملی اشاره نمودند .جناب رهنما نیز در کامنت همین مطلب به نکاتی اشاره فرمودندکه خیلی از ما از آن غافلیم |متاسفانه در گیلان نیستم و نمی توانم  روز جمعه برای ادای احترام بر مزار میرزاکوچک حاضر شوم ، اما خواهش میکنم دوستانی که نزدیکترند حتما این کار را انجام دهند |آدرس اصلی کماکان همانhttp://kochakejangali.ir است .

+ نوشته شده در 2011/12/2ساعت 2:8 توسط ابراهیم شادمهر |

کلنل محمد تقی خان پسیاناجداد نظامی پسیان که از دوستان امیرکبیر بودند ، آن قدر به پرچم ایران علاقه داشتند که تمام زندگی خود زمین های از دست رفته در قفقاز را به سبب قرار داد ترکمانچای رها کنند و بیایند این طرف مرز و بچه هایشان را بفرستند همان مدرسه ای که آقازاده های بی کفایت قاجاری می روند . در این میان محمد تقی توانست لیاقت خود را بیشتر از بقیه اثبات کند و با توجه به سابقه خانواده اش وارد مدرسه نظامی تهران شد . چند سال بعد پسیان که دیگر یاور (سرگرد) شده بود با یک گردان توانست امنیت راه های همدان را حفظ کند .پسیان در همین ایام جوانی سرگرم زندگی کوچک خود بود که ناگهان غول نظامی شرق را در مقابل دروازه های همدان دید . حکومت مرکزی که توان درگیری با روسیه را نداشت حاضر شد قوای مورد نیاز پسیان را در اختیار او قرار دهند تا او با راه اندازی جنگ شهری به نام « مصلی » بتواند با گرفتن تلفات از قوای روس ، حرکت آنها به سمت تهران را متوقف کند . اما کارشکنی های سیاستمداران و پناهنده شدن دولت موقت به عثمانی ، همه ی زحمات او را به باد و او به بهانه ی بیماری ورم کبد راهی آلمان شد . جای که یندنبرگ فرمانده ی مشهور آلمانی منتظر فرمانده جوان و شجاع ایرانی بود . او به پسیان علوم نظامی را آموخت و او را اولین خلبان ایران کرد . پسیان بعد از مدتی خدمت در ارتش ایران به فرماندهی نظامی خراسان منصوب شد . تا در کنار انگلیسی ترین نیروی تاریخ معاصر ایران ـ قوام السلطنه ـ قرار بگیرد . عهدنامه بین این دو خیلی دوام نیاورد و پسیان به سبب ظلمی که قوام به مردم می کرد نیرویی مردمی به حساب می آمد . پسیان از نارضایتی قاجاریه از قوام به سبب براندازی حکومت قاجاریه کمال استفاده را کرد و او را کَت بسته یه زندان عشرت آباد فرستاد . اما انگلیسی ها قوام را با کودتای رضاخان از زندان به نخست وزیری رساندند . بقیه ماجرا ساده است . سربازان پسیان در جنگ قوچان فرمانده خود را تنها گذاشتند تا با جدا کردن سر از بدن نیمه جانش پیکر او را به باغ نادری بیاورند . مورخ ها معتقدند که اگر پسیان به ندای اتحاد میرزا کوچک خان پاسخ مثبت داده بود ، دیگر حکومت مرکزی توان مقابله با انها را نداشت .

پی نوشت : دهم مهرماه مصادف است با قتل کلنل محمد تقی خان پسیان  .

به نقل از مجله همشهری جوان
+ نوشته شده در 2009/10/2ساعت 19:17 توسط ابراهیم شادمهر |

بعد از آنكه اینجانب به سمت ریاست سربازخانه معین شدم، عده [ای] باید از نفرات به نوبت دم درب خروجی سربازخانه قراول بدهند و هر شب اسم شب مخصوص تعیین می‌كردم و اسم شب را به قراول درب سربازخانه می‌دادم و دستور اكید داده بودم احدی بدون داشتن اسم شب حق ندارد از سربازخانه خارج شود. هر شب اسم شبی كه تعیین می‌كردم یك نسخه هم به مرحوم میرزا می‌دادم. اتفاقاً یكی از شبها فراموش كردم كه اسم شب را به مرحوم میرزا بدهم ــ منزل ایشان در سه كیلومتری گوراب زرمخ [واقع بود كه در آنجا] با عیالشان بود ــ، با اینكه با هم در یك اتاق بودیم. من چون جوان بودم به خواب كه می‌رفتم تا صبح بیدار نمیشدم. ایشان از این خواب سنگین من استفاده كرده خواستند به منزل خود بروند، غافل از اینكه اسم شب ندارند و به ایشان اجازه خارج شدن نمی دهند. اتفاقاً قراولها از ایشان اسم شب را خواسته و چون نداشتند به ایشان اجازه خارج شدن ندادند. به ناچار آمدند در اتاقی كه من خواب بودم آهسته وارد شدند و در جای خود خوابیدند.
 صبح كه برای نماز بیدار شده بودیم، دیدم مرحوم میرزا بعد از نماز شروع كردند به خندیدن و زیاد هم می‌خندیدند. اسباب خیالم شد، از ایشان سؤال كردم آقا میرزا امروز چرا اینقدر میخندی؟ باز زیادتر خندید. هیچ علت خنده خود را به من نگفتند. بعد از یك ساعت كه از اتاق خارج شدم برای تعویض قراول، قراول شب به من اطلاع داد كه دیشب مرحوم میرزا خواست از سربازخانه خارج شود چون اسم شب نداشت بر حسب دستور شما اجازه ندادیم از در خارج شود. بعد فهمیدم آن همه خنده برای همین بود. بعد از آن تاریخ بدون هیچ وقفه هر شب اسم شب را در ورقه نوشته به مرحوم میرزا می‌دادم.

منبع:
خاطرات سعدالله خان درويش ( از ياران ميرزا کوچک خان جنگلی)

به نقل از : ماهنامه الکترونیکی بهارستان

وبلاگ میرزا کوچک جنگلی (kochakejangali.ir) - مشترک فید ما شوید

+ نوشته شده در 2009/9/6ساعت 17:48 توسط ابراهیم شادمهر |

همانطور که می دانیم در نهضت جنگل که به رهبری میرزا گوچک جنگلی بر علیه استبداد آغاز شده بود ، علاوه بر نیروها و افراد بومی ، افراد زیادی از قومیت های مختلف و از اقصی نقاطِ کشور ، میرزا را یاری نمودند . جنگلی فقط گیلانی نبود . در میان یارانِ میرزا ، رشتی ، انزلی چی ، گالش و ترک و حتی خارجی ها همه و همه در کنار هم برای یک هدف می جنگیدند . اما قانون طبیعت و گردونه ی روزگار ، هیچ درختی را بدون انگل وآفت  نمی گذارد و اصولا هر گل خوبی ، خاری در کنارش دارد . اتفاقا همین تفاوت فرهنگ ها و گاهی اوقات خود رایی ها باعث شد تا در کنارِ هم جنگیدن برای یک هدف تا رسیدن به نتیجه ی نهایی استمرار نداشته باشد و اشتقاق و جدایی و متعاقب آن نفاق و خیانت بوجود آید .
از جمله ی گروههایی که با میرزا همکاری داشت ؛  کُردها بودند ، آن ها تا پایان با میرزا نبودند و اتفاقا آن ها یکی از ارکان فروپاشی نهضت جنگل به واسطه ی جدایی شان از میرزا کوچک خان شدند . در ادامه به معرفی مختصر از  کُردهای جنگلی خواهیم پرداخت :

چگونگی و زمان پیوستن کُردها به نهضت جنگل

نخستین نفراتی که به نهضت جنگل پیوستند  کُردها بودند ، آن ها در کوه های خلخال و گیلان مشغول به کار بودند . کارِ آن ها ، تیغ زدن گوَن ها و جمع آوری کتیـرا بود . آن ها در اوایل کارِ جنگل و قیام میرزا کوچک خان نزد میرزا رفتند ، تفنگ و موزر* از جنگلی ها دریافت کردند و بعد از آن در جنگ ها همراه جنگلی ها بودند .

نفرات ، سردسته و چگونگی پیشرفت  کُردها

نفرات برجسته ی  کُردها عبارت بودند از : خالو قربان ، خالو کریم ، خالو مراد ، یارمراد و خالو قنبر . خالو قربان ابتدا سر دسته ی عد ای از کردها و بعدها فرماندهی همه ی قوای کُردِ جنگلی را بر عهده گرفت . کُردها در جنگ ها و حملات از خود تهور و رشادت نشان دادند جای خود را در جنگل باز کرده و با گرفتن جیره و حقوق ، زندگی نسبتا مرفهی پیدا نموده و اغلبشان متاهل شده و خانه و زندگی فراهم نمودند و از وضع خود راضی بودند به همین جهت اقوام و آشنایان دور و نزدیک را از نواحی دور مانند لرستان به گیلان فرا خوانده و انان را به جرگه ی مجاهدین وارد نمودند .

آنان که شجاع تر بودند ، عده ای دیگر را زیر دست می گرفتند و حقوق و مزایای بیشتری دریافت می کردند . عده ای از آنان برای خود اسب خریده و جزء مسلحین سوار قرار گرفته برای اسب خود سهمیه ی علوفه دریافت می کردند سلاح این  کُردها در اوایل کار منحصراً تفنگ بود و بتدریج موزر از گوشه و کنار جمع آوری شده و بین سردسته ها تقسیم گردید . پس از وارد شدن قشون سرخ به بندر انزلی و مهماتی که توسط آنان به گیلان آورده شد اسلحه و تجهیزات مجاهدین مخصوصاً  کُردها تکمیل گردید . که آن ها پس از خیانت این اسلحه ها را بکار بردند .

جدایی و خیانت  کُردها به نهضت جنگل

اگر چه بسیاری از جنگلی ها که حتی در روزهای آخر عمرِ میرزا کوچک خان ، او را تنها گذاشتند ، دلیلِ خود را ناراضی بودن از وضعیت و سرخوردگی از اغتشاشات به وجود آمده ذکر کرده اند ، اما اقلاً درباره ی  کُردها این مطلب صدق نمی کند . آنها اصولاً مرد جنگ و جنگل بودند ، بعلاوه حتی تا آخرین دقایق بابت خدمات شان حقوق دریافت می کردند. لذا ، عطش رسیدن به قدرت را می توان اصلی ترین عامل جدایی و در نهایت خیانت به میرزا دانست . کُردها پس از اینکه حسین جودت و خالو قنبر به نمایندگی از ایشان برای دریافت تامین نامه از سردار سپه ( رضاخان ) به رشت فرستادند ، نامه ی تامین خود را برروی قرآن با دست خط سرهنگ قریب به انضمام مقادیر زیادی پول ، در انزلی دریافت کردند و انزلی مبدا مهاجرت انان شد که با وعده درجه و مقام به سمت زنجان و تهران رهسپار شدند . آنان ابتدا در رشت خود را به قوای رضاخان معرفی کردند و پس از سازماندهی و پوشیدن لباس های مرتب به زنجان رفتند . سران گروهِ کُرد از جمله خالو قربان ، خالو کریم ، خالو قنبر به تهران و به منزلی که رضاخان برای آنان تدارک دیده بود رفتند . خالو قربان به درجه ی سرهنگی و سالار ظفر رسید .

خالو مراد و خالو قنبر

 بقیه نیز هر کدام به فراخور نام و مرتبت به درجه ای رسیدند . کُردها از این پس دوشادوش قزاق ها و قوای دولتی در جنگ ها شرکت داشتند . آنان حتی در معرفی و دستگیری و شناسایی همسنگران قدیمی خویش سهیم بودند و مکان اختفای جنگلی ها را لو می دادند . تا جایی که خالو قربان برای خودشیرینی سر میرزا کوچک را به تهران برای رضاخان به ارمغان می برد و اینگونه خیانت را در حق ولی نعمتِ خود به آخرین حد می رساند .

سرنوشت  کُردها ؛ خالو قربان و دیگر سران

آنان پس از اینکه از نهضت جنگل جدا شدند و خیانت کردند . از طرف رضاخان برای جنگ فرستاده شدند . یکی از این جنگ ها ، جنگ با قوای سمیتقو بود که از قضا برای  کُردها گران و سنگین آمد . در همین جنگ خالو کریم دوران خوشِ نهضت را به یاد می آورد ، دورانی را که در رشت برای خودش کسی بود و حکومتی داشت و آن دوره را با فلاکت و نکبتی حال اش مقایسه کرد . او خالو قربان را مسببِ این وضعیت می دانست به او به زبان کُردی دشنام می دهد و از فرط عصبانیت و هیجان ، خالو قربان را که نزدیکش بود ، با یکی از همان موزرها به قتل می رساند . در پی این عمل ، هرج و مرج در میان قوای کُرد و قوای نظامی دولت به وجود آمد . رضاخان برای جلوگیری از انشقاق بیشتر ، دستور داد تا خالو کریم ، برادرش میرزامراد بزرگ و سه کُرد دیگر را به تهران آورده و تیرباران کنند . البته گفته می شود خالو کریم از همان ابتدا مخالف رویه ی پیوستن  کُردها به قوای دولتی با چنین وضعی بوده و سر انجام به این شیوه انتقام خود را گرفت . به هرصورت  کُردها با اعمال ناپسندشان عاقبت شومی برای خود رقم زدند .

* موزر نام نوعی تپانچه است محصول کشور آلمان . از همین نوع اسلحه در دست خالو قربان در عکس اول مشاهده می شود .

بعداً اضافه شد : اگر قبلا این متن را ننوشتم ، فکر می کردم مخاطبم ، خودش قدرت ارزیابی این مطلب را دارد . الان هم بر این عقیده ام اکثریت چنین اند ، اما لازم دیدم این متن را برای همان چند نفر بنویسم ؛آنچه نوشته ام نه تنها برای کردها سنگین و ناگوار می نماید بلکه برای هر آزادها ی که درد آزادگی و میهن دوستی دارد بسیار غیر موجه است .برای کردها احترام زیادی قایلم و خواهم بود و امثال بنده در جایگاهی قرار نداریم که درباره قومیت های شریف ایرانی اظهار نظر کنیم . اما خداوند بزرگ را گواه می گیرم آنچه نوشته ام به جز نص صریح تاریخ نیست و همگی با توجه به مستندات و مطالعات اینجانب از منابع مختلف است . در بین منابع مقالاتی از مجلات معتبر ایرانی نیز هستند . اما اصل نوشته برگرفته از کتاب سردار جنگل مرحوم ابراهیم فخرایی ست . او خود شاهد زنده ی این ماجرا بوده  و جالب اینکه این کتاب متعلق به زمانی ست که یاران میرزا ، انها که گریخته بودندو زنده مانده بودند ، در قید حیات بودند . از جمله منابع همان آقای حسین جودت است که ریز ماجرا را درباره کردها نوشته است . ایشان خود نماینده ی کردها نزد رضاخان در کمیته ی حرب بودند .
ضمن اینکه کردها تنها یک گروه بودند که به میرزا خیانت کردند .که البته نفش اساسی و محوری داشتند . افراد و گروههای فکری و نظامی دیگر از جمله احسان الله خان و حاج احمد کسمایی نیز از دیگر خائنین بودند . که انشاءالله در زمانی دیگر به آنها نیز خواهیم پرداخت . بهانه نوشتن این مطلب در این زمان نمایش سریال زیبای "در چشم باد بود " که در قسمتهای اخیر کردها در آن نقش منفی داشتند . اینجا را با جاهی دیگر اشتباه نگیرید . دوستان خوبِ من میدانند که من اینجا سیاسی نویسی نمی کنم با کسی مشکل خاصی ندارم . اینجا من فقط از روی تاریخ رونویسی می کنم . سعی کرده ام راوی صادقی برای تاریخ آب و خاکم باشم .

وبلاگ میرزا کوچک جنگلی (kochakejangali.ir) - مشترک فید ما شوید

+ نوشته شده در 2009/8/21ساعت 22:1 توسط ابراهیم شادمهر |

اکبر مشعوف

ولادیمیر ایلیچ اولیانوف مشهور به لنین در 22 آوریل 1870 در شهر کوچک سیمبیرسک واقع در حاشیه ولگا به دنیا آمد. او پسر دوم خانواده‌ای با سه پسر و سه دختر بود. دوران کودکی را در شهرهای سیمبیرسک، کازان و سامارا سپری کرد. پدرش ایلیا-اولیانوف ناظم مدرسه ابتدایی شهر بود. در سال 1887 برادرش الکساندر را به اتهام دخالت در سوء قصد به جان تزار الکساندر سوم به دار آویختند. در سال 1888 که تقریباٌ در همان زمان به نام لنین معروف شد، با اندیشه‌های مارکس و انگلس مبنی بر این که متلاشی شدن کاپیتالیسم در دنیای پیشرفته و صنعتی اجتناب‌ناپذیر خواهد بود آشنا شد. در سال1891 از دانشکده حقوق سن‌پترزبورگ فارغ‌التحصیل شد.
لنین دریافته بود که برای دستیابی به انقلابی عظیم به کمک انقلابیون حرفه‌ای نیاز دارد برای همین به سویس رفت تا با جورجی پلخانوف تبعید شده، ملاقات نماید. سپس به دیدار دیگر طرفداران اصلاحات سیاسی که در پاریس و برلین اقامت داشتند، شتافت. در سال 1896 موقع بازگشت به روسیه دستگیر و به سیبری تبعید شد. در دوران تبعید با دختری به نام «نادژدا-کرپسکایا » (nadezhda krupskaya) ازدواج کرد که حاصل آن فرزندی در برنداشت. لنین پس از آزادی در سال 1900، روسیه را ترک کرد و در سال 1902 در زوریخ روزنامه جرقه را انتشار داد. در جریان انقلاب 1905به روسیه بازگشت ولی پس از شکست نهضت به فنلاند گریخت.
در سالهای تبعید به سازماندهی حزب خویش پرداخت و نظریات خود را از طریق مقالاتش در روزنامه جرقه انعکاس می‌داد. 1
لنین پس از پیروزی انقلاب روسیه در 16 دسامبر1917 (25 آذر 1296) اعلامیه‌ای خطاب به مسلمانان روسیه و مشرق زمین منتشر کرد «... ما اعلام می‌کنیم که عهدنامه سری راجع به تقسیم ایران محو و پاره گردید و همین که عملیات جنگی خاتمه یافت قشون روس از ایران خارج می‌شود و حق تعیین مقدرات ایران به دست ایرانیان تامین خواهد گردید».
بحثهایی که پس از انتشار پیام لنین درگرفت و ادامه رفتار نامناسب سربازان روس در ایران باعث شد مدتی بعد تروتسکی کمیسر امور خارجی دولت بلشویکی در نامه‌ای به شارژدافر ایران در سن‌پترزبورگ بار دیگر بر مواضع لنین تاکید کند «... موافق نص‌صریح اصول سیاست بین‌المللی که در کنگره ثانی کمیسرهای ممالک روسیه در 26 اکتبر 1917 مقرر شده است شورای کمیسرهای ملت روس اعلام می‌دارند که معاهده فوق‌الذکر نظر به اینکه بر علیه آزادی و استقلال ملت ایران بین روس و انگلیس بسته شده به کلی ملغی و تمام معاهدات سابق و لاحق آن نیز که هر جا حیات ملت، آزادی و استقلال ایران را محدود نماید از درجه اعتبار ساقط خواهد بود... » صمیمانه امیدوارم موقع آن نزدیک شده باشد که ملل دنیا حکومتهای خود را به جلوگیری از تجاوزات نسبت به ملت ایران وادار و موانع توسعه قوی و ترقی آزادانه مملکت مزبور را مرتفع نمایند به هر حال شورای کمیسرهای ملت روس فقط روابطی را با ایران معتبر می‌داند که مبنی بر تعهداتی به رضایت طرفین و احترامات بین دو دولت باشد». 2 انقلاب روسیه، اعلامیه لنین و نامه تروتسکی، در ایران مورد استقبال فراوان قرار گرفت به‌ طوری که محمدتقی بهار آن را «معجزه سیاسی» نامید. در این دوران، شوروی جدید برای استقلال‌طلبان ایرانی یک همپیمان و دوست وانمود می‌شد. برای همین وقتی ناوگان ارتش سرخ در 18 مه 1920 (28 اردیبهشت 1299) به بهانۀ تعقیب روسهای ضد انقلاب وارد انزلی شد و شهر را تصرف کرد هر چند میرزا و یارانش در همکاری با ارتش سرخ تردید داشتند ولی امیدوار بودند بتوانند از شرایط جدید برای مبارزه با انگلستان استفاده کنند. میرزا به دعوت فرمانده ارتش سرخ شوروی وارد انزلی شد و پس از چند دوره مذاکره سیاسی، به توافقنامه نه مادّه‌ای دست یافتند.
1. عدم اجرای اصول کمونیزم از حیث مصادرۀ اموال و الغای مالکیت و ممنوع بودن تبلیغات در گیلان 2. تأسیس حکومت جمهوری انقلابی موقت 3. تأسیس مجلس مبعوثان پس از ورود به تهران، و ایجاد هر نوع حکومتی که نمایندگان ملت بپذیرد. 4. سپردن مقدرات انقلاب به دست این حکومت و عدم مداخله شورویها در ایران 5. عدم ورود هیچ قشونی از شوروی به ایران بدون اجازه و تصویب حکومت انقلابی گیلان زاید بر قوای موجود 6. قبول مخارج این قشون توسط جمهوری گیلان  7. تسلیم هر مقدار مهمات و اسلحه که از شوروی خواسته شود، در مقابل پرداخت قیمت 8. تحویل کالاهای بازرگانان ایران که در بادکوبه ضبط شده، به حکومت جمهوری گیلان 9. واگذاری کلیه موسسات تجارتی روسیه در ایران به حکومت جمهوری گیلان. 
میرزا با ائتلاف ارتش سرخ، دست به تشکیل «شورای انقلاب» زد. اعضای این شورا عبارت بودند از: میرزا کوچک ‌خان، کاژانف فرمانده قوای شوروی در ایران، کامران آقایف عضو حزب عدالت باکو، احسان‌الله خان دوستدار، گائوک آلمانی با نام هوشنگ، میرصالح مظفرزاده، حسن آلیانی معین‌الرعایا و کارگاتیلی با نام ایرانی شاپور.
شورای انقلاب این بار در تلگرافی به سفارتخانه‌های خارجی، انحلال سلطنت و تشکیل جمهوری موقت را اعلام نمود و در سطح گیلان دست به اصلاحات اساسی زد و حاکمان محلی و روسای ادارات را انتخاب نمود. اما این پیروزیها دیری نپایید و کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران، میرزا را به سبب مخالفتش با اشاعه مرام کمونیستی، از سمتهایش از دولت انقلابی عزل کردند. میرزا به عنوان اعتراض در 18 تیر 1299 رشت را به قصد فومن ترک کرد.
همزمان با خروج میرزا، چند تن از فرماندهان نظامی شوروی نیز، که جانبدار نهضت و همکار با میرزا بودند، به مسکو فراخوانده شدند. میرزا امیدوار بود که دولت شوروی از اقدامات نمایندگان خود جلوگیری خواهد کرد. و به همین امید نامه‌ای به لنین رهبر انقلاب روسیه نوشت.
هنگامی که قشون فاتح کارگران و دهاقین روسیه، دشمنانشان را شکست داده، مظفرانه به قلب لهستان پیش می‌روند و نیروی سرمایه‌داری انگلیس در برابر دستجات متحد ایران و روس عقب می‌نشیند بسیار متأسفم که از کار کناره‌گیری کرده، مطلبی را متذکر می‌شوم که ملال‌آور است، لیکن از ذکرش خوداری نمی‌توان نمود، چرا که همه در ایران واقع شده‌اند: پیش از ورود ارتش سرخ به انزلی، من و همکارانم در جنگلهای گیلان به ضد مظالم انگلیس و دولت سرمایه‌داری ایران می‌جنگیدیم و تنها قدرت واقعی و ذیصلاح ما بودیم که توانستیم مافوق تصور، به نام آزادی ایران، پرچم سرخ را برافرازیم و به تمام جهان آرزوی آزاد شدنمان را از قیود سرمایه‌داری اعلان کنیم.... پروپاکاندهای اشتراکی [= تبلیغات کمونیستی] در ایران، عملاً تاثیرات سوء می‌بخشد، زیرا پروپاگاندچیها از شناسایی تمایلات ملت ایران عاجزند. من به نمایندگان شما در موقعش گفتم که ملت ایران حاضر نیست، برنامه و روش بالشویزم را قبول کند، زیرا این کار عملی نیست و ملت را به طرف دشمن سوق می‌دهد. نمایندگان شما با من هم عقیده شده، از سیاست من پیروی کردند، زیرا تشخیص دادند که فقط با اتخاذ این سیاست است که می‌تواند ما را به وصول به مقاصدمان در شرق کامیاب سازد و نیز با تعقیب همین سیاست که تسلط انگلستان از شرق، دور و نفوذ شاه محو می‌شود.
قراردادمان با نمایندگان روسیه این بود که مسلک اشتراکی بین اهالی پروپاکاند نشود، ولی رفیق «ابوکف» که خود را گاهی نماینده روسیه و زمانی نماینده «کمیته عدالت» معرفی می‌کند، با چند تن از اشتراکیون ایرانی که از روسیه آمده‌اند و از اخلاق و عادات ملت ایران بی اطلاعند، به وسیله میتینگ و نشر اعلامیه در کارهای داخلی حکومت مداخله و آن را از اعتبار ساقط و زیر پایش را خالی می‌کنند و بدین طریق عملاً قوای نظامی انگلیس را تقویت می‌نمایند. حتی من و رفقایم را آلت دست سرمایه‌داران معرفی و کار انقلاب را به تخریب کشانده‌اند. از تمام نقاط ایران علیه تبلیغات اشتراکی اعتراض شده و اظهار داشته‌اند که هیچ‌گونه مساعدتی به انقلاب نخواهند نمود. مخصوصاٌ اهالی گیلان که تا چندی پیش حاضر بودند، خود را به آب و آتش بزنند از عملیات اشخاص مزبور اظهار تنفر نموده و حتی حاضر شده‌اند به ضد انقلاب اقدام کنند من می‌دانم که در تمام ممالک آزاد، برنامه هر فرقه سیاسی، آزادانه نشر و تبلیغ می‌شود؛ ولی برنامه‌ای که در ایران پروپاکاند می‌کنند، علی‌رغم تمایلات مردم است و تنها تاثیرش جلوگیری از پیشرفت انقلاب و تقویت شدن افکار ضد انقلابی است... مداخلات نامشروع درکارهای داخلی سبب شده که انقلابیون ایرانی از خود سلب مسئولیت کنند و صریحاٌ اعلام دارند که کارکردن با این وضع به هیچوجه امکان ندارد... ما معتقدیم که قدم اول را برای آزادی ایران برداشته‌ایم، لیکن خطر، از جانب دیگر به ما روی آورده است؛ یعنی اگر از مداخله خارجی در امور داخلی جلوگیری نشود، معنی‌اش این است که هیچوقت به مقصود نخواهیم رسید؛ زیرا به جای مداخله یک دولت خارجی که تاکنون وجود داشت، مداخله دولت خارجی دیگر شروع شده است. ما می‌توانیم، افتخارات انقلابی خود را که طی 14 سال، کوشش و فداکاری به دست آورده‌ایم، یکباره محو کنیم و به حقوق ملت ایران خیانت ورزیم. من اکنون رشت را ترک کرده، به پناهگاه سابقم «جنگل» رفته‌ام و در آنجا به انتظار جواب موافق نسبت به نظریات خود خواهم نشست... بالاخره دقت شما را در یک مسئله دیگر جلب و می‌گویم که ملت ایران از مأمورین دولت، تعدیات فراوان دیده و از آنها بیزارند؛ ممکن است تسلط شاه محو شود، ولی غیر ممکن است بتوان احساسات ایرانی را خفه کرد. تاریخ نشان می‌دهد که چند بار سیاست دول بیگانه در کشورمان نفوذ کرد، اما همین که خواستند احساسات ملی و آزادمنشی ایرانی را منکوب کنند، مساعی‌شان عقیم ماند. اکنون که ملت ایران به خوبی لذت آزادی را درک کرده؛ دور ساختنش از این نعمت غیر قابل تصور است. من به وسیله این نامه، روسای ملت آزاد روسیه را مخاطب قرارداده، از آنها می‌خواهم که به آثار مظالم و تعدیات دولت جبار تزاری که هر وقت به نحوی به وسیله عمالش جلوه‌گر شده، خط بطلان بکشند و قراردادهای منحوسه را لغو و لغوشان را یکباره اعلام نمایند. من و رفقایم اطمینان کامل داریم که ملت آزاد روسیه، آزادی خویش را به نحو شایسته حفظ خواهند کرد و به تمام ملتهای خواهان آزدای، کمک لازم خواهد نمود تا به ضد دشمن مشترکشان قیام کنند و انتظار آن را داریم که افراد ناسالمی را که، با تاکتیکهای ناصواب از آزادی ملت ایران جلوگیری می‌کنند، از صحنه انقلاب دور سازند. من تا رسیدن جواب مساعد به این نامه، به رشت برنخواهم گشت و به منظور حفظ ارتباط حتمی و لازم، دو تن از رفقا میر صالح مظفرزاده و هوشنگ را خدمت شما فرستادم. 3
میرزا دو نامه نیز به مدیوانی نوشت و در آنها خشم خود را نسبت به شیوه برخورد کمونیستها با جنبش جنگل ابراز داشت. «... اگر این اقدامات شما دوام پیدا کند، ناچاریم به هر وسیله باشد به تمام احرار و سوسیالیستهای دنیا حالی کنیم که وعده‌های شما همه‌اش پوچ و عاری از صحت و صداقتند. به نام سوسیالیزم، اعمالی را مرتکب شده‌اید که لایق قشون مستبد نیکلا و قشون سرمایه‌داری انگلیس است...» اما میرزا، پاسخی از لنین و دیگر رهبران شوروی دریافت نکرد.
پس از کودتای سوم اسفند 1299، منافع شوروی و انگلیس ایجاب می‌کرد که دو کشور به پای میز مذاکرات سیاسی بروند و به درگیری‌های خود در ایران خاتمه بدهند. روسیه نه تنها حمایت خویش از جنگلیان را به نفع مذاکرات و توافق با دولت مرکزی در ایران به فراموشی سپرد که  راه اضمحلال جنبش جنگل را نیز از مسیر مذاکره و به راه آوردن گشود. روتشتاین سفیر بلشویکهای روسی، پیامی به جانب میرزا فرستاد و اعلام کرد که «ما یعنی دولت شوروی در این موقع، نه تنها عملیات انقلابی را بی‌فایده، بلکه مضر می‌دانیم، این است که سیاستمان را تغییر داده و طریق دیگری اتخاذ کرده‌ایم. بنا به مفاد قرارداد فوریه 1921 (اسفند 1299) ما مجبوریم دولت ایران را از وجود انقلابیون و عملیات آنها راحت کنیم .... ما مکلف شده‌ایم که در مقابل دولت از قوای انقلابی ایران حمایت کنیم.»
لنین در سال 1922 بر اثر چندین سکته مغری فلج گردید و قدرت تکلم خود را از دست داد. او در سال 1924 در سن 53 سالگی در شهر گورکی چشم از جهان فروبست.
___________________________
1. بزرگان قرن بیستم، [از مجله] تایم، ترجمه مریم احمدی (تهران: نشر موج، 1379)، ص 15-17
روژه کارانتینو فرانسوا کاراتین، دایره‌المعارف تاریخ عمومی جهان، ترجمه محمود بهفروزی (تهران: نشر قطره، 1382، ص 1/aا/94702
2. باقرعاقلی، روزشمار تاریخ ایران: از مشروطه تا انقلاب اسلامی، ج 1(تهران: نشر گفتار، 1372)، ص 498-499
3. «آزادمنشی ایرانیان؛ نامه میرزا کوچک خان به لنین»، اطلاعات، آذر 1383؛ ص 6 .
لینک منبع :http://iichs.org/index.asp?id=987&doc_cat=1

+ نوشته شده در 2009/6/27ساعت 10:24 توسط ابراهیم شادمهر |

احرار جنگل این روزها قیامی را آغاز کردند که فکرش بسیاری از دولتمردان در ایران و کشورهای منطقه را به رعشه می انداخت. نبرد با قوای انگلیس ، قدرتِ اول دنیای آن روز کاری بود که جوانمردان گیلک و بسیاری از احرار ایرانی در گیلان و به رهبری نهضت جنگل  شروعش کرند .
اواسط خرداد 1299 بود که نهضت جنگل به رهبری میرزا کوچک جنگلی پس از اطلاع یافتن از نقشه ی شوم انگلیس ها قیامی را پایه ریزی کردند . قوای انگلیس که قبل از ان  با تصرف بغداد- تا حدودی کل عراق ـ آرزوی آلمان ها در رسیدن به قلب آسیا از طریق احداث خط برلین- بغداد  نقش بر اب کرده  بودند ؛ اکنون می خواستند از پیشروی آلمان ها در منطقه قفقاز که نقشه احداث خط برلین ـ بخارا را در سر داشتند جلوگیری نمایند . انگلیس ها که آن روزها خود را اولین قدرت منطقه و دنیا می دیدند، این اقدامات را از جهت عام المنفعه بودنش و نه برای دلسوزی ملتهای مظلوم منطقه ، بلکه برای غارتاموال و علی الخصوص نفت عازم این مناطق می شدند . از طرفی برای ورود به منطقه ی قفقاز هیچ مسیری بهتر از بندرانزلی و آستارا وجود نداشت ، حال آن که کلیه این منطق تحت کنترل قوای نهضت جنگل و جنگلی ها بود . هیئت اتحاد اسلام که بسیاری آنرا نهضت جنگل و یا کمیته ی می نامند ،با گذشتن ستون نظامی قوای انگلیس تحت هر شرایطی از گیلان مخالفت نمود . خیلی از آنها حتی با خود عهد کردند تا بیرون راندن دشمن از خاک وطن موهای صورت خود را اصلاح نکنند . 

در این بین روباه پیرِ سیاست ـ انگلیسی ها ـ  از طریق مصاحبت با نیروهای خسته ی روس که راه بازگشت به روسیه بودند و اغوای فرمانده ی آنان ـ بیچراخوف ـ  جنگ منجیل را انداختند .
جنگلی ها که با سه هزار نیرو آماده ی درگیری با آنان بودند . ناگهان خود را در جنگی نابرابر دیدند . جنگی که با وجود استمهال 24 ساعته ی فرمانده ی قوای روس زودتر آغاز گردید و بلافاصله انگلیس ها هواپیماهای جنگی خود را از قزوین به منجیل اعزام نمودن . این جنگ تا حدی نابرابر بود که براوین سفیر کبیر شوری در ایران  بیانیه ای به این مضمون صادر می کند : « قزاقان تحت فرماندهی بیچراخوف که در منجیل و رودبار جنگ جریان دارد و فدائیان استقلال ایران را به خاک و خون کشیده اند جز قوای متفقین نبوده ، داوطلب و زرخرید جهانگیران انگلیسی اند . »
قیام جنگلی ها علیه قوای بیگانه اگر چه با شکست مواجه شد و حتی چندی بعد باعث فروپاشی نهضت جنگل گردید ؛ اما اصلِ این قیام به مانند قیام رئیس علی دلواری در جنوب ایران بیانگر روحیه ی ضد استعماری مردم ایران در برهه های  از زمان شد .
نهضت ادامه دارد ...
پی نوشت : پانزدهم خرداد ماه ، سالروز آغاز قیام جنگل علیه قوای بیگانه در سال 1299 است .

+ نوشته شده در 2009/6/3ساعت 15:38 توسط ابراهیم شادمهر |

اواخر اردیبهشت ماه بود که خبرگزاری فارس گزارش تصویری داشت از منزل میرزا کوچک جنگلی در رشت . فکر می کنم برای اولین بار است یک خبرگزاری رسمی از منزل میرزا کوچک گزارشی ، حتی در حدّ چند عکس تهیه می کند. به هر حال عکس های جالبی تهیه شده که در این پست برای شما می گذارم .

دو تصویر پایین ، نشان دهنده ی وضعیت منزل میرزا کوچک جنگلی در محله ی استادسرای رشت قبل و بعد از باز سازی است .


برای دیدن بقیه ی عکس ها بر روی عکس زیر کلیک کنید :

لینکــ همینــ مطلبــــ در بالاترینــــ


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 2009/5/29ساعت 18:8 توسط ابراهیم شادمهر |

میرزا کوچک به دکتر نزدیک شد و برای آخرین دیدار ، روبروی هم ایستادند و لحظاتی چشم در چشم همدیگر دوختند و هر دو همزمان ، همدیگر را در آغوش گرفتند . دکتر حشمت با صدایی آرام گفت : « فکر می کنید زندگی در محیط خفقان آور استبداد ، ارزشی دارد ؟ » میرزا در پاسخ گفت : « تسلیم شدن ، دکتر ، یک نوع انتحار است . اگر مداخله ی مستقیم بریتانیا و کمک های جنگ افزار آنان نبود ما به فتح تهران موفق می شدیم . » لحظه ای پس از سکوت  آن دو ، میرزا حرفش را پی گرفت : « دکتر ، زیاد هم نباید مایوس بود . »

دکتر ابراهیم حشمت الاطباء


چند روز بعد :
جنگلی ها نزدیک می شدند . احساس غرور و ترحم ، شور و هیجان زایدالوصفی در میان انبوه جمعیت مشهود بود . فریاد تک خوانی جوانی غیور از میان جمعیت : « زنده باد جنگل ، زنده باد دکتر حشمت » شنیده شد و نیمی از جمعیت شعار را تکرار کردند . وروا * عصبانی شد . او به خودش می پیچید. هر لحظه دکتر حشمت نزدیک تر می آمد . جمعیت از سخن گفتن بازماندند و در گوش هم پچ پچ می کردند و دکتر را به همدیگر نشان می دادند . آنان به جمعیت دور میدان رسیده بودند . مردم نگران بودند . و راه باز کردند و دکتر حشمت به اول میدان رسیده بود . جمعیت ساکت شدند . جنگلی ها را به وسط میدان هدایت کردند . دکتر به جمعیت پیرامون خود ادای احترام کرد . شور و هیجان مردم را فرا گرفت . دکتر به ابراز احساسات مردم پاسخ می داد . با طمانینه و بدون توجه به قزاق ها ، به جلو گام بر میداشت و بیش از پیش سرهنگ وروا را منکوب و مقهور خویش می کرد و دستش را به حالت احترام ، از روی سینه اش بر نمی داشت .
دکتر ایستاد و به جمعیت پیرامون میدان که حلقه وار ، او را می نگریستند بار دیگر  به چهره های تکیده و پررنج و ملال آنان به دقت نگاه کرد و سرش را به اسمان گرفت و دو دستش را به حالت استغاثه به سوی آسمان بلند کرد و چنین گفت  : « خدایا مرا از دست دوستانم حفظ کن ، از عهده ی دشمنان خود بر می آیم . » سپس رو به مردم کرد و آنان را یک به یک و به آرامی از نظر گذراند . دکتر حشمت با نگاههایش ، با مردم سخن ها داشت . او به مردم چه می گفت ؟سرهنگ وروا ، دیگر نگذاشت دکتر حشمت با مردم به گفت و گو بنشیند . دستور داد که دستهایش را ببندند و سوار درشکه کنند  و به بلدیه ی خرم آباد ببرند تا به رشت اعزام کنند .
دکتر حشمت ، پس از اینکه تسلیم قوای نظامی دولت شد . او را دست بسته به وضع شرم آوری به رشت بردند . پس از دو روز ، دادگاهی در قرق کارگزار تشکیل دادند که راس آن جواد قریب قرار داشت . دادگاه او را یاغی خواند و ادعانامه ای مبنی بر محکومیت او برای جمعیتی در حدود دو هزار نفر که در مراسم او گرد آمده بودند ، خوانده شد . درحین اجرای حکم ، صدای شیون زن ها و اعتراض مردها و جوانان برخاست .

دکتر دستمال ابریشمی را از جیبش در می آورد و قرآن کوچکی که در آن بود ، به روحانی ای که نزدیک ایستاده بود می دهد . عینک قاب طلایی را از چشمانش بر می دارد . شنلش را در می آورد و آن را به جلادی که درکنار او ایستاده بود ، می دهد و می گوید : « به عنوان آخرین یادگار آن را به مادرم بدهید .»

لحظاتی بعد روح خود را در آرامش ابدی دید و نام و نشانش را تا همیشه ی تاریخ برای سربلندی ایران و ایرانی به یادگار نهاد .
•* کاپیتان وروا سردسته قشون اعزامی قزاق
• متن برگرفته از :مقاله ی [راز مازوی پیر جنگل :عزیز عیساپور ]مجله چیستا ، شماره 220 ، تیر 84

پی نوشت 1 : ابراهیم فخرایی در کتاب خود ، روز اعدام دکتر حشمت را روز چهارم اردیبهشت بیان می کند . همچنین در یادداشتهای افرادی چون کوچک پور  ، کریم کشاورز ،عبدالحسین ملک زاده ، چهارم اردیبهشت ، تاریخ صحیح اعدام تاکید شده ، اینکه تاریخ شهادت دکتر حشمت چگونه از چهارم به چهاردهم تغییر پیدا کرده  و در اکثر تقویم ها چهاردهم ثبت شده نمی دانم، اما این را میدانم که در هیچ متنی چهاردهم تایید نشده است .
پی نوشت 2 :این هفته در همشهری جوان مطلبی بسیار کوتاه درباره ی  دکتر حشمت چاپ شده بود که عکس مطلب برگرفته شده از همین وبلاگ بود ، جالب اینجاست که پارسال این وبلاگ مطالب همشهری رو منتشر کرده بو و امسال همشهری جوان عکس ما را  برای مطلبش انتخاب کرد .

همشهری جوان - درج عکس از این وبلاگ

پی نوشت 3 : از سایت ورگ  و مدیر محترمش امین حسن پور به خاطر درج کتاب سردارجنگل در قسمت پیشخان سایت تشکر میکنم .  


+ نوشته شده در 2009/5/4ساعت 15:7 توسط ابراهیم شادمهر |

همه ما می‌دانیم كه در صد سال اخیر ، یعنی از اوایل سده چهاردهم هجری قمری تا زمان حاضر ، نهضت‌ها ، انقلاب‌ها ، قیام‌ها و اقدام‌های متعددی توسط روحانیت شیعه انجام شده‌اند از جمله نهضت تنباكو به رهبری میرزا شیرازی بزرگ، پس از آن قیام مشروطیت و بعد از مشروطه داستان شهید شیخ فضل‌الله نوری و پس از آن انقلاب عراق كه به رهبری روحانیت عراق و مرحوم میرزای شیرازی كوچك (مرحوم میرزا محمدتقی شیرازی) انجام شد. بعد داستان مرحوم مدرس، قیام مرحوم خیابانی ، قیام میرزا كوچك خان جنگلی و در سال‌های اخیر قیام آیت‌الله كاشانی و مسئله ملی شدن نفت و بعد داستان فداییان اسلام یعنی نواب صفوی و همفكرها و همراه‌هایش و سپس انقلاب با عظمت امام خمینی رضوان‌الله تعالی علیه. اینها قیام‌ها و اقدام‌هایی هستند كه توسط روحانیت ترتیب یافته و انجام و دنبال شده‌اند و همه مورخان معاصر، دخالت روحانیت را در این نهضت‌ها قبول دارند.
اما هنگامی كه به تاریخ مدون این انقلاب‌ها مراجعه می‌كنیم، متأسفانه می‌بینیم از قصه تنباگو گرفته تا داستان فداییان اسلام و مرحوم نواب صفوی، هر كدام كه در تاریخ بیان شده كنارش حرف‌هایی زده شده كه یا اصل آن قیام و نهضت‌ها را مورد تشكیك قرار داده و یا تا حدی، نقاط ابهام در آن ایجاد كرده‌آند به طوری كه برای خواننده بی‌اطلاع یا كم اطلاع، این سئوال مطرح می‌شود كه آیا اصلا این نهضت‌ها كارهای صحیح و مفید و مشروعی بوده‌اند یا نه؟ مثلا در داستان نهضت تنباكو همه می‌دانیم نهضتی بوده صد در صد اسلامی و مفید و روحانیت آن زمان به رهبری مرحوم میرزا محمد حسن شیرازی ( میرزای بزرگ ) آن را انجام داده و برای قطع ید بیگانگان و كوتاه كردن دست اجانب بسیار مؤثر بوده و این مطلب از نظر ما جزو بدیهیات است. هنگامی كه به تاریخ‌هایی كه این قضایا را نوشته‌اند مراجعه می‌كنیم، می‌بینیم برخی‌ها به آن یك چاشنی‌هایی زده‌اند كه گاهی در اصل مسئله و گاهی در بخی از فروع آن و گاهی در مؤثر و مفید بودن آن تردید ایجاد می‌كنند. مثلا در مورد فتوای معروف میرزای شیرازی: «الیوم استعمال تنباكو در حكم محاربه با امام زمان است.» هنگامی كه به تاریخ مراجعه می‌كنیم می‌بینیم گاهی این طور می‌نویسند «آیا این فتوا را میرزا صادر كرده یا كسی از تهران این فتوا را منتشر و بعدا میرزا آن را تأیید كرده است؟ و آیا این كار خود میرزا بوده یا نقشه‌اش را از تهران كشیدند و ترتیب دادند و ایشان در مقابل عمل انجام شده قرار گرفت؟» و یا از در برخی از تواریخ می‌نویسند « این كاری كه توسط میرزا و روحانیت آن روز انجام شد با غرامتی كه دولت انگلیس از دورت آن روز گرفت، به نفع ایران نبود، بلكه به ضرر بود، در حالی كه از نظر ما به نفع اسلام و ایران بودن آن جزو بدیهیات است.

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید..

بدون ربط با موضوع :

 

1387/11/08 انجمن نوپای وبلاگ نویسان گیلان دو روزی هست که شروع به کار کرده و در حال شکل گیری است . این انجمن هم اکنون در حال عضو گیری است . دوستان گیلانی که تمایل به عضو شدن دارند می توانند به این وبلاگ مراجعه کنند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در 2009/1/12ساعت 20:48 توسط ابراهیم شادمهر |

فردا یازدهم آذر ماه ، مصادف با هشتاد و هفتمین سالروز شهادت میرزاکوچک جنگلی است . هشتاد و هفت سال پیش در چنین روزی میرزا به همراه یکی از یاران باوفایش در برف بسیار شدید در مسیر گیلوان از دنیا رفت. بی انصافی است اگر میرزا را کشته ی سرما و کولاک بدانیم ؛ میرزا کشته ی جفای یارانش شد . آنچه میرزا را مجبور می کرد تنها به همرا یکی از یارانش این مسیر پر مخاطره را انتخاب کند صرف نظر از آرمان و هدف بسیار والایش ، کج فهمی و ترسوبودن یاران بی وفایش بود . یارانی که روزهای پر مخاطره ای را در کنار آنان و دوشادوش آنان و برای آنان پشت سر گذارده بود . نمی دانم ، میدانید یا نه ؛ اما وقتی من برای اولین بار این موضوع را فهمیدم که آخرین یاری که با میرزا ماند و جانش را به پای میرزا فدا کرد ، شخصی آلمانی تبار به نام " گائوک " بود که البته جنگلی ها او را با نام " هوشنگ " می شناختند . این یعنی این که از بین ما ایرانیها و یا اصلا بهتر بگویم از بین ما گیلانیها کسی برای میرزا نمانده . معین الرعایا که از نزدیکترین افراد به میرزا شمرده می شد ، در اخرین روزهای حیات ِ میرزا ، با تطمیع پسرعمویش از میرزا جدا شد و او را تنها گذاشت . خیلی ها او را تنها گذاشتند ، تا سرنوشت بدن پاک میرزا بدون سر باشد .



 متاسفانه این فرهنگ غلط از همان گذشته برایمان مانده که همیشه ادعای چیزی را داشته باشیم که هنگام عمل به قول معروف جا بزنیم . همه می گفته و می گویند : ای کاش ما زمان امام حسین (ع ) بودیم تا در رکابش شمشیر می زدیم و سر وجان فدایش می کردیم . ولی حالا که وقت عمل شده و موضوع آنطور بحرانی نبوده که روز عاشورا بوده ، سر از تن میرزا جدا می کنیم .... . فکر می کنید او که سر میرزا را برید از روز ازل قاتل بدنیا آمده ، نه او هم مثل من ، شاید روزی ادعایش گوش آسمان را پاره می کرد . یا اوکه سر میرزا از رشت به تهران برد تا بلکه خوش خدمتی ای به مرکز نشینان کرده باشد ، از افریقا آمده بود ؟ نه ، اوهمان خالو قربان کرد بود که از بلندپایه ترین فرماندهان جنگلی ها بود . .نه تنها او ، بلکه خیلی دیگر از سران جنگل ، مثل معین الرعایا ، احسان الله خان ، حاج احمد کسمائی از میرزا جدا شدند . [ البته حساب کسانی که دستگیر شدند را باید جدا کرد ] این را باید گفت که میرزا هیچ گاه اجباری برای پیوستن یا جداشدن یاران جنگل نداشت ، تا جایی که در آخرین روزها ، شخصِ میرزا از یارانش میخواهد آنها که توانایی ندارند می توانند بروند ... .



رضا اسکستانی – او پس از بریدن سر میرزا ، آن را به خان تالش تحویل داد


از میان یاران میرزا ، تنها تعداد معدودی ماندند یا مردانه رفتند و شهید شدند. دکتر حشمت یکی از آنها بود که فریب تطمیع سران دولتی را نخورد . او دلیل جدا شدنش را خستگی و درماندگی اعلام کرد . و خوب می دانست پایان هر دو راهی که پیش رو دارد مرگ است و سرانجام در این دوراهی جدایی از میرزا را برگزید وشاید تا آخر عمر کوتاهش خود را نبخشید و باز شاید بهمین دلیل تا آخرین لحظات عمرش سکوت را بلندترین فریادِ خود قرار داد ، تا مظلومیتش را به مردم اعلام کند . او را به دار آویختند او را که امیرکبیر گیلان بود و در آبادانی گیلان کم نگذاشته بود . هدایت آب سپیدرود به شرقی ترین نقاط گیلان یکی از کارهای مهمش بود . او هم به سان مرادش میرزا وقتی چشم از دنیا بست هیچ نداشت ، آورده اند میرزا و یار باوفایش به هنگام مرگ تنها یک سکه نقره به جیب داشتند .



تصویری از سریال کوچک جنگلی – دکتر حشمت در حالی حلقه اعدام را به گردن می آویزد که با سکوت خود مردم را بهت وا داشته ...


البته به عوض میرزا و دکتر حشمت ، خیلی ها سود بردند . سرهنگی و اربابی و خانی و از این عناوین را به میرزا ترجیح دادند و ازبازیهای روزگار این که همگی به شهادت تاریخ به خفت و خواری از دنیا رفتند .

دوران حکومت جنگل بر گیلان، دورانی بود که خاطره ی شیرین اش حتی تا سالهای بسیار دور زبان به زبان می گشت . تاریخی که نهضت جنگل برای گیلان رقم زد ، با وجود بسیاری از کژی ها دوران پر افتخاری است برای هر گیلانی . وجود نشریات در روزنامه های فراوان ، چاپخانه ، از همه مهمتر آزادی ای که هر گیلانی در کلیه ی امور داشت . نگاهی گذرا به مرامنامه ی جنگل خود مبین مطالب بالاست .

بهرحال آنچه از میرزا برای منِ گیلانی بیشتر از هر چیزی نمود پیدا می کند ، مظلومیت اوست . او به تنهایی تا آخرین لحظات عمرش بر عقیده اش استوار ماند . در عصری که انقلابیون از نقاط دور مملکت به تهران می آیند تا دولتی تعیین کنند و انقلابی کنند همه چیز یادشان میرود و دوباره همان میشود که بود . استوار بودن عقیده و پایداری در مقابل ظلم در آخرین لظات امتیاز بزرگی است . اگرچه میرزا رفت اما امروز پس هشتادوهفت سال یاد او در دلها زنده است نامش را به افتخار می بریم و نهضتش را ادامه می دهیم ، آری او رفت ولی نهضت ادامه دارد ... . به امید آن که گیلانی و ایرانی با نگاه به گذشته آینده ای درخشان برای خود رقم بزند .



برای با خبر شدن از دانلود فصل ها و همچنین بروزرسانی بعدی در خبرنامه ی وبلاگ عضو شوید .

 لینک های مرتبط:


سوم خرداد سرآغاز قیام جنگل علیه قوای بیگانه
بزرگمردی به نام دکتر حشمت (مطالب نا گفته)
زندگی نامه میرزا کوچک
روزنامه جنگل
ماجرای یک نامه

+ نوشته شده در 2008/11/30ساعت 19:23 توسط ابراهیم شادمهر |

جنگ جهانی اول بود . انگلیس تا قزوین آمده بود ولی نمی توانست به گیلان برسد . انگلیسی ها گمان نمی کردند در ایران نیرویی باشد که مجبور باشند با هواپیما به آن حمله کنند اما جنگلی ها اینگونه بودند وعده کرده بودند تا قوای خارجی از کشور خارج نشوند ، موهایشان را اصلاح نکنند . این را خوب است کسانی که می پندارند جنگل و جنگلی ندای جدایی را سر داده بود بخوانندو آنها که فکر می کنند جمهوری گیلان بهانه ای می شد برای جدایی سایر اقوام از ایران و غافل از آنند که چند سال قبلش انقلابیون چه کردند؛ تا تهران آمدند دوباره سلطنت را به سلطنت به خاندان پادشاهی واگذار کردند و سرخوش از انقلابی بودن به خانه هایشان بازگشتند .


کوچک جنگلی


نهضت جنگل برآمده از متن مردم بود . صدای مردم و خواست آنان بود . مردمی که تا آن روز روی خوشی را در زندگی ندیده بودند و خسته از ارباب و رعیتی به میرزا پناه برده بودند. « جنگلی ها به استثناء یک عده معدود که از فلسفه انقلاب و طرز توسعه و تکامل و به ثمر رسیدنش اطلاع داشته اند بقیه عبارت بودند از مشتی کاسب و زارع و خرده مالک و روشنفکر و پیشه ور که به کلی از امور سیاسی و نقشه های جنگی و استراتژیکی بی بهره بوده اند و در عوض تعلیمات نظامی و سیاست مدرن ، روح و قلبشان از محبت به نوع و میهن پرستی جلا و درخشندگی داشت . »

نهضت جنگل که مسلحانه از سال 1294 و با حضور چند تن از اعضای هیئت اتحاد اسلام از جمله میرزا شروع بکار کرده بود و جسته و گریخته در گیلان و مازندران دست به اقداماتی میزد تصمیم می گیرد دست به قیامی جانانه بزند . جنگل و جنگلی وقتی دید دولت مرکزی خاک ایران را آشیانه و خوابگاه اجنبی کرده است نتوانست طاقت بیاورد و خود دست بکار شد. این بود که سوم خرداد 1299* قیامی را اغاز کرد که سرانجام ان اگرچه غم انگیز ولی برای همیشه ی تاریخ جاودانه باقی ماند . آنها در این راه دولت مرکزی را مقصر اصلی می دانستند و مخالف حضور نیروهای نظامی بیگانه در ایران بودند و قیام خود را به قصد خونریزی آغاز نکردند : « ما قبل از هرچیز طرفدار استقلال ایرانیم . استقلالی به تمام معنی کلمه یعنی بدون اندک مداخله ی هیچ دولت اجنبی – اصلاحات اساسی مملکت و رفع فساد تشکیلات دولتی که هر چه بر سر ایران آمده از فساد تشکیلات است . ما طرفدار یگانگی عموم مسلمانانیم، این است نظریات ما که تمام ایرانیان را دعوت به همصدایی کرده خواستار مساعدتیم . »


* برخی این تاریخ را اوسط خرداد ماه می دانند که که البته می تواند معتبر تر باشد .

لینک های مرتبط:

بزرگمردی به نام دکتر حشمت (مطالب نا گفته)
زندگی نامه میرزا کوچک
روزنامه جنگل
ماجرای یک نامه
 

 

+ نوشته شده در 2008/5/20ساعت 21:59 توسط ابراهیم شادمهر |

 چهاردهم اردیبهشت سالروز اعدام دکتر حشمت ، از بزرگان نهضت جنگل است . یاد و خاطره ی او و همه ی آنانی برای آزادی و سربلندی این مملکت از جان خود گذشتند گرامی باد .
درباره دکتر کمتر کار شده ، کمتر دیدیم ، کمترشنیدیم ، کمتر نوشتیم و خواندیم ؛ اشکالِ کار از کجاست نمی دانم . دیروز نمایشگاه گتاب بودم باور کنید چیزی که اختصاصا مربوط به دکتر حشمت میشد پیدا نکردم . بودند کتابهایی به قطر 10 سانتی که چیزی کلی در باب نهضت جنگل نوشته بودند ، اما صرف نظر از اینکه یکی از همان کتابها را در خانه دارم باور کنید الان و با این شرایط زمان نگارش و خواندن چنین کتابهایی(با آن قطر ) مگر در حوزه ی دایره المعارف ها ، خسته کننده و کسل کننده است . خدا بیامرزد سیمای اوایل انقلاب را که آن سریال بسیار زیبا و آموزنده ومستند راساخت و گرنه بنده بعنوان جوان چیز زیادی را نمی دانستم .و الا، الان که صدا وسیما برای معرفی خطه ی شمال از چهره ی مزخرف ترنگ استفاده میکند که خودش جای کلی صحبت دارد ....
گیلان و گیلانی ، امروز بیشتر از هر زمانی مدیون و نیازمند امثال دکترحشمت هاست.
تنها چیزی که در نمایشگاه توانستم از دکتر حشمت گیر بیاورم
شاید اگر دکتر حشمت نبود ، میرزا کوچک خان چند سال زودتر از پا در آمده بود و شاید اصلا نهضت جنگل به شکلی که ما الان می شناسیم ، نشکیل نشده بود . در لحظه های آخر کم آورد یا شاید تسلیم شدنش تاکتیکی بود اما بالاخره دکتر حشمت ماند که سر قزاق ها را گرم کند .
مادرش اهل دیلم بود و پدرش عباس قلی حکیم باشی ، طالقانی بود که به او حشمت الاطباء می گفتند . او از معروفترین جراح های آن زمان بود . ابراهیم هم مثل پدرش به مدرسه آلیانس فرانسوی ها رفت . بعد هم درست همزمان با جنگ جهانی اول در دارالفنون ، طب و علوم سیاسی خواند . در لاهیجان نظام ملی طب را تاسیس کرد و نهر « حشمت رود » را هم ساخت که جلوی خرابی خیلی از شالیزارهای گیلان را گرفت . با همین کارها دکتر در تمام گیلان محبوب شد .وقتی میرزا شروع به سازمان دهی نیروهای مردمی کرد تا جلوی نیروهای روس و انگلیس را بگیرد ، دکتر حشمت به او ملحق شد .
او بعد از میرزاکوچک خان ، مهمترین چهره نهضت جنگل بود و بیشتر کارهای حقوقی و مذاکراتی نهضت را انجام می داد . شاید به خاطر همین بود که بیشتر تلاش ها برای شکست نهضت جنگل روی جدایی میرزا و دکتر حشمت متمرکز بود .
دکتر حشمت میل بیشتری به جنگ رودررو با قزاق ها داشت ؛ چیزی که میرزا همیشه از آن فرار می کرد . میرزا از برادرکشی بدش می آمد . آن اواخر ، در جریان تعقیب و گریزهای میرزا ، وقتی که اوضاع دیگر خیلی خراب شده بود و نهضت به گروههای کوچک تقسیم شده بود ، یکی از اشرار محلی به نام امیرخان قول کمک به افراد جنگل را داد . جنگلی ها به ناچار به او اعتماد کردند و به پناهگاه او رفتند ولی خیلی زود معلوم شد که امیر خان می خواهد آنها را تحویل قزاق ها بدهد. میرزا تصمیم گرفت فرار کند ولی دکتر حشمت با انها نرفت . اینجایش هنوز دقیق نیست ؛ بعضی هم می گویند دکتر حشمت ماند که سر قزاق ها را گرم کند تا میرزا بتواند راحت تر فرار کند . دکتر حشمت با 270 نفر خود را تسلیم قزاق ها کرد ؛ در حالی که رضای میر پنج ، پشت قرآن برای همه شان امان نامه نوشته بود . میرزا تا خبر تسلیم را شنیده بود گفته بود « انالله و انا الیه راجعون » . قزاق ها دکتر را شکنجه کردند ، به زور اعتراف گرفتند و به سرعت دادگاه مسخره ای تشکیل دادند که در آن فقط حکم اعدام دکتر و افرادش خوانده شد، بدون اینکه فرصت دفاعی داده شود .
 

سال 1298 بود ، دکتر آرام رفت بالای نیمکت ، کلاه نمدی اش را برداشت ، عینکش را زمین گذاشت ، شنلش را هم باز کرد و خودش طناب دار را از زیر ریش هایش رد کرد . دکتر در گورستان « چله خانه قرق » به خاک سپرده شد .

مطلب بر گرفته شده از مجله ی همشهری جوان شماره ی 164

چند لینک برای آشنایی بیشتر با دکتر حشمت :

دکتر حشمت جنگلی

ابراهیم حشمت

Heshmat Taleqani
لینک های مرتبط:
سوم خرداد سرآغاز قیام جنگل علیه قوای بیگانه
زندگی نامه میرزا کوچک
روزنامه جنگل
ماجرای یک نامه
نهضت ادامه دارد ... 

+ نوشته شده در 2008/5/3ساعت 16:44 توسط ابراهیم شادمهر |

نشریه سنگی حاوی افکار و عملیات جنگلی ها که هفته ای یک بار در کسما طبع و انتشار می یافت جنگل نام داشت . این روز نامه که به خط علی حبیبی و مساعی وی به وجود آمده بود ، مطابق کلیشه ای که در بالا ملاحظه می شود ؛ زیر نظر غلامحسین نویدی کسمائی اداره می شد و از شماره دوم به بعد حسین کسمائی مجاهد معروف دوران مشرطیت ، مدیدیتش را به عهده گرفت . در سرلوحه روزنامه ، این جملات خوانده می شد ( نگهبان حقوق ایرانیان و منور افکار اسلامیان ) حسین کسمائی تا شماره 13 رسما مدیر روز نامه بود ولی از شماره 9 به بعد عملا کناره گیری نمود و اداره اش مجددا به نویدی « مدیر سابق » واگذار شد . در شماره اول این روزنامه ، تسریع جریان انتخابات مربوط به دوره چهارم تقنینیه و گشایش مجلس شورای ملی از « شاه » تقاضا گردید. در شماره دیگر فوت علی قلی خان بختیاری (سردار اسعد ) اعلام و اظهار تاسف شد و به مردم گیلان توصیه گردید که مجالس ختم و فاتحه تشکیل دهند .

+ نوشته شده در 2007/11/23ساعت 17:1 توسط ابراهیم شادمهر |